اولین بار که عاشق یک مرد شدم تو بودی..
از اول بودی..اما من انگار کمی دیر دیدمت...
همه دوستت داشتند و توجه ها جلب تو بود..و یک سوال بزرگ برای من که چرا همه تورا انتخاب میکنند...
انگار همین هم توجه من را به تو جلب کرد...
نگاه کردن به تو بدون هیچ حرفی دریای ارامش در دلم میریخت...
کم کم صمیمی تر شده بودیم انگار...کم کم نزدیک تر شدیم..
نمیدانم چرا اما از هرکس که در دنیا دلم میگرف به تو میگفتم...حتی خودت..حتی خدا...
انگار که تو دست خدا بودی روی زمین برای من...انگار که دیگر هیچ چیزی برایم غیر ممکن نبود..
تو..پرتوقعم کردی..از بس که هرچه خواستم به من دادی...از بس که هر بار حال بدم را خوب کردی...
از بس که....
تو انگار همه جا بودی..حتی وقتی نبودی...
روزی نبود که یادت نباشم..نمیدانم چرا اما هر گره ای که به کارم افتاد انگار تو رو به رویم ظاهر شدی و گفتی..از چی میترسی؟؟تا من هستم...و دیگر چرا باید میترسیدم...
در بزرگ ترین اتفاقات زندگی کنارم بودی..روزای سخت..روزای گرفتاری..روزای پر از اشک..روزای پر از خوشحالی...
یادم نمیره که و یادم نمیاد که روز قبل کنکورم چجوری بلیط جور شدو چه جوری بقیه راضی شدن که من تنهایی بیام دیدنت...تا اون لحظه که دستمو گرفتی و تو نگات زل زدمو گریه کردمو لبخند زدم..بهت گفتم خییییلی استرس دارمو خیلی نگرانم..مثل همیشه هیچی نگفتی اما حس کردم دستمو فشار دادی.وای که چقد حالم خوب شد..
دیدارمون دو ساعت بیشتر نبود و من دوباره برگشتم..همه میگفتن روز قبل آزمون نباید خودتو خسته میکردی اما من چقد حالم خوب بود..چقد سبک بال بودم..انگار یک سال بوده که خواب بودم...همونجا قولشو گرفتم که این دیدارمون کم بود من میخوام دوباره برم..
اما تا روز اعلام نتایج نتونستم..شب بود که نتایج اومد..مطمئن بودم اون چیزی که میخوام میشه...روز تولدت رسیدم پیشت..این دفعه منم نتونسم چیزی بگم..فقط نگاهت کردمو دستت و فشار دادم...
فارق همه اینا...تو خودت میدونی چقد حالمو خوب میکنی و من میدونم چقد پر توقعم..
تو خودت میدونی این روزا چقد بهم ریخته ام . چقد بهم ریخته ایم...
این دفعه هم بی شک از خودت میخوام فقط...از صبح نشستم و دارم عکسامونو میبینم...و اشک...اشک..اشک....
میشه بازم حالمو خوب کنی...میشه بازم دستمو بگیری و فشار بدی..هرچند بعید میدونم ولم کرده باشی..
تو خیلی به خدا نزدیکی..خیلی....هر بار که میام دیدنت با یه دنیااااا در و دل و غم اما وقتی میبینمت انگار به دهنم قفل میزنن..لال میشم..لال...
اخرین بار که اومدم پیشت غیر منتظره بود...2صبح...عجب حالی بود...
دوباره قسمتم کن....یا امام رضا...ای رفیق قدیمی و همیشگی...عجب حال عاشقی دارم باتو....
همه دردودلامو میدونی..حالا این تو و...این من و...این خدایی که این قدر بهش نزدیکی...
خدایا...مرسی که منو عاشقش آفریدی...
برچسب:
نویسنده: نیکی امیری